محمد بن حسين البيهقي
415
تاريخ بيهقى ( فارسي )
زيادت مىكنى ، ما زيادت نيكويى و محل و جاه فرماييم . تاش زمين بوسه داد و گفت : « بنده خود اين محلّ و جاه نداشت و از كمتر بندگان بود و خداوند آن فرمود كه از بزرگى او سزيد . بنده جهد كند و از خداى ، عزّ و جلّ ، توفيق خواهد تا مگر خدمتى تواند نمود كه به سزا افتد » و زمين بوسه داد و بازگشت سوى خانه و اعيان درگاه نزديك او رفتند و حقّ وى نيكو گزاردند . [ تصب تاش به سپهسالارى رى ] و پس بيك هفته امير با تاش خالى كرد ، و خواجهء بزرگ احمد حسن و خواجه بو نصر مشكان و بو سهل زوزنى اين همه در آن خلوت بودند ، و امير تاش را مثالها بداد بمعنى رى و جبال و گفت : « به نشابور سه ماه ببايد بود ، چندان كه لشكرها كه نامزد است ، آنجا رسند و صاحب ديوان سورى 1 بيستگانيها 2 بدهد ، پس ساخته ببايد رفت . و يغمر و بوقه و كوكتاش و قزل را فرمودهايم با جملهء تركمانان به نشابور نزديك تو آيند و خمار تاش حاجب سالار ايشان باشد ، جهد بايد كرد تا اين مقدّمان را فروگرفته آيد 3 كه در سر فساد دارند و ما را مقرّر گشته است ، و تركمانان را دلگرم كرد 4 و به خمارتاش سپرد و آنگاه سوى رى برفت . » گفت : فرمان بردارم ، و بازگشت . خواجه گفت : زندگانى خداوند دراز باد ، بابتدا خطا بود اين تركمانان 5 را آوردن و به ميان خانهء خويش نشاندن ، و بسيار گفتيم آن روز آلتونتاش و ارسلان جاذب و ديگران ، سود نداشت ، كه امير ماضى مردى بود مستبدّ 6 برأى خويش و آن خطا بكرد و چندان عقيله 7 پيدا آمد تا ايشان را قفا بدرانيدند 8 و از خراسان بيرون كردند ، و خداوند 9 ايشان را بازآورد . اكنون امروز كه آراميدهاند اين قوم و به خدمت پيوسته ، رواست ايشان را به حاجبى سپردن ، امّا مقدمان ايشان را برانداختن ناصواب است ، كه بدگمان شوند و نيز 10 راست نباشند . امير گفت : اين هم چند تن از مقدّمان ايشان درخواستهاند و كردنى 11 است و ايشان بيارامند . خواجه گفت : « من سالى چند در ميان اين كارها نبودهام ، ناچار خداوند را معلومتر باشد ، آنچه رأى عالى بيند ، بندگان نتوانند ديد و صلاح در آن باشد . » و برخاست و در راه كه 12 مىرفت سوى ديوان بو نصر مشكان و بو سهل زوزنى را گفت :